پشت ما برای سوالهای بدون جوابمان به دانشمندانمان گرم است .
آن سوی آسمانها چیست ؟ دانشمندان میدانند ، در بدن این فرد چه میگذرد ؟ دانشمندان میدانند ، در فکر این حیوان چه میگذرد ؟ این را هم دانشمندان میدانند
انسان را غرور دانستن فرا گرفته ، به طوری که میدانیم هیچ چیزی وجود که نتوانیم روزی به آن پی ببریم ، ما همه چیز را شکافته ایم و از راز و رموز دنیا سر در آورده ایم . ولی در من حسی هست که میدانم هر دانشمند یا فیلسوفی ، یک روزی ، وقتی در خلوتی نشسته بود و درباره ی چراهای دنیا فکر میکرد حسش کرده ، ولی تعریفی برایش پیدا نکرده ، تنها تعریفهایی که برایش پیدا کردا این بوده : حس کمبود کلمات ، ناقص بودن زبان ، تفاوت بین حس و بیان
ولی هیچ موقع کسی نتوانسته چیزی درباره اش بگوید ، فقط در این یک مورد دانشمندان چیزی بیشتر نمیتوانند بگویند، دانشمندان نیز انسانند و هر انسانی در زندگیش حسهایی را تجربه کرده که در فقط و فقط حس شده اند و از بیان یا شرح عاجزند ، پس هیچ کس نتوانست هیچ وقت دربارشان حرف بزند ، نمیدانید چقدر سخت است نوشتن درباره این حس ها !
آدم دوست دارد این حس را با کسی به اشتراک بگذارد ، ولی نمیتواند راهی برای توضیحش پیدا کند ، چطور به او بگویم ؟ او در دنیای دیگری است ، دنیای خودش ، من حتی نمیتوانم این حس را شرح دهم ، چطور میخواهم که او این حس را درک کند ؟ پس آن را در خصوصی ترین نقطه ی ذهنش نگه میدارد ، جایی که فقط خودش میتواند بفهمد . جایی که همیشه حس بکند چیزهایی هستند که فقط خودش میداند .
هیچ انسانی هم نتوانسته که آنها را شرح دهد ، یعنی توانستن که قابل انجام است ، ولی وقتی آن حسها به حروف یا کلمات تبدیل میشوند یک چیز معمولی میشوند ، یک چیز روزمره میشوند ، کلماتی که تعریف شده اند ، همگی در یک لغتنامه یا از پدرانمان بوده اند . همگی چیزهای از قبل تعریف شده اند که برای تعریف آن حس کافی نیست ولی باید به همانها بسنده کرد .
دوستت دارم یک کلمه است ، ولی دوستت دارمی که به پدرت ، به مادرت ، برادرت ، خواهرت ، دوستت ، عشقت یا سگت میگویی هر کدام با حس متفاوتی است .
کلمات احساس را حقیر میکنند ، ولی چه کنیم که این تنها وسیله ی انسانها تابحال بوده برای اینکه بتوانند احساسات خود را به دیگری بفهمانند ، هرچند حقیر ، ولی ما به آن عادت کرده ایم و فراموش کردیم که تفاوت آن چیزی که ادا میکنیم تا چیزی که حس میکنیم مانند تفاوت یک فیلم صامت سیاه و سفید است با یک انیمیشن پر از صدا و رنگهای سه بعدی .
ولی من امیدوارم به آن روزی که یک دانشمندی این مساله را حس کند ، و راه ارتباطی جدید برای انسانها ابداع کند ، راه حلی که دیگر به مبدل برای انتقالش احتیاج ندارد
باز هم پشتم به دانشمندانمان گرم است
بعضی دردها توانایی تنهایی حس شدن را ندارند ، دردها اگر با هم حس شوند راحت ترند به این جمله ایمان دارم چون هنوز آن لحظه ی دوران دبستانم در یادم است ، آن لحظه ای که برای تکالیف انجام نداده با لرزش دست و دندانهایی که به یکدیگر میخوردند به کنار تخته آمدم ، حس سرما و پوچی از نگاه خیره سی نفری که به من بود به من وارد میشد ، یعنی فقط من بودم که تکالیفم را انجام ندادم ؟ میخواهم بمیرم ولی با آمدن محکومین دوم و سوم ترسم کم کم جایش را به اطمینان میداد ، حال هرچه میخواهد بشود دیگر مهم نیست ، مهم این است که چند نفر دیگر هم با من هستند . حتی در مواقعی که نیمی از کلاس بیرون بودند جای شوخی و خنده هم باز میشد ، درد همان بود ، یادم نمی آید زمانی که کسی کنارم بود درد خط کش کمتر شده باشد ، ولی دیگر دردی لذت بخش بود ، نه دردی که حس تحقیر ، تنهایی و پوچی را به همراه خود داشته باشد . دردی که حس میکردی کس دیگری هم آن را حس میکند ، و تو باید قوی باشی حال هم روزگار ما همین است ، دردی که تنها به آن دچار شده ایم فکرش روزها از ما یک زامبی و شبها یک آدم بیخواب میسازد ، ولی دردی که همه به آن دچار شده باشند برایش در فیس بوک جک میسازند و زیرش لایک میزنند ، دردها فرقی نمیکنند ، وقتی میدانی که کسانی هستند که دارند همین درد را میکشند راحت تر میشوی در عجبم که چرا هنوز کسانی هستند که از مردن همه انسانها در سال 2012 میترسند ! این میتواند شیرین ترین مرگی باشد که انسان به آن دچار میشود ! نه کسی داغدار میماند نه حس تنهایی قبل از مرگ داریم ! گرچه همیشه چیزهای خوب برای ما افسانه بودند ، و از این جهت هم سال 2012 تمام میشود و ما به روزمرگی خود ادامه خواهیم داد ... این عطش در من ادامه دارد ، در تو ادامه دارد ، انسان دوست ندارد درد کشیدن دیگران را ببیند ، ولی دوست هم ندارد که تنها درد بکشد ، و این در تمام انسانها صدق میکند حال چه باید کرد ؟
به هم قول دادیم که دیگر به پر و پاچه ی هم نپیچیم ، آخر پر و پاچه مان از یکدیگر درد گرفته بود از بس که پیچیده شده بودند به هم ، هر پر و پاچه ای به اندازه ی خودش توان فشار را دارد و به میزان معینی میتواند بیچیدن بهش را تحمل کنید
مثل دو آدمی که میفهمند گفتیم که همه چیز تمام است و به خاطر اینکه ما بسیار آدم فهیمی هستیم دیگر مزاحم یکدیگر نشدیم
من آنجا نبودم که ببینم که آیا تو هم مثل من هر چند وقت یک بار
حوس میکنی که اس ام اس اشتباهی بفرستی به من ،یا دستت بخورد و با من تماس
بگیری ، اس ام اس سند تو آل کنی و من هم به طور درهم در بین دریافت
کنندگانش باشم یا نه .
در حقیقت اتفاقات اتفاقی برای من کمتر رخ دادن ، اتفاقات
اتفاقی زمانی رخ نمیدهند که به آنها نیاز داری ، زمانی رخ میدهند که خواب
باشی ، که از طرفت سیر باشی ، زمانی رخ میدهند که بی مزه باشند
من فقط میتوانم ادعا کنم که پیش خودم بودم ، آن لحظه که ساعتها با خودم کلنجار رفتم که یک تماس اتفاقی اشتباهی با تو بگیرم پیش خودم بودم ، و آن لحظه که میخواستم یک اس ام اس اشتباهی به تو بفرستم پیش خودم بودم ،با خودم بر روی کاناپه نشسته بودم و کلنجار میرفتم که آیا تو هم در حال کلنجار رفتن با خودتی یا اینکه بعد از شنیدن صدایم کلمه ی : "شما ؟" را خواهی گفت .
نمیدانستم ، پس بلاخره شماره ات را گرفتم ، خاموش بود ، خط
دومت هم همچنین ، پس تنها منم که در حال کلنجار با خودم بودم و آن زمان حس
کسی را داشتم که با لباس پاره به قله ی کوه میرسد ولی میبیند که کل کوه یک
جلوه ی ویژه بیش نبود و کارگردان کات میگوید و همه ی عوامل پشت صحنه از
جایشان بیرون می آیند
پس از آن دیگر به دنبال اتفاقات اتفاقی نبودم ، هر تماس اشتباهی که به من زده میشد مثل یک شوخی از پیش برنامه ریزی شده ی بی مزه جلوه میداد و برای همین قبل از فکر کردن به ایجاد اتفاقی دیگر برایت تمام نشانی تو را از همه جا پاک کردم تا دیگر اگر هم خواستم نتوانم اتفاقی را به طور غیر اتفاقی برایت ایجاد کنم
حال از آن دوران زمان زیادی گذشته و وقتی که به گذشته نگاه میکنم میبینم که این فقط من بودم که اتفاق ها را برای گدایی لحظه ها ایجاد میکردم ، گدایی که در برابر مردمی که هر کدام با گوشی هایشان در حال صحبتند دست دراز میکند
من دیگر اتفاقی نخواهم ساخت ، من دیگر گدایی نخواهم کرد
کامنتدونی یک وبلاگ قدیمی چیزی جز زخم ندارد ، زخم هایی که حتی جرات خواندنشان را هم نداری ، زخمهایی که حتی جرات پاک کردنشان را هم نداری ، زخم هایی که باید باشند ، وجود داشته باشند ، تا به یاد ما بیاندازند که زمانی بوده که افرادی در زندگی ما بودند که الان نیستنت
تا همیشه یادمان باشد که زمانی ما بهترین دوستانی داشتیم که الان حتی دیگر شماره ی یکدیگر را هم نداریم
که به ما یاد آوری کند که عشقهایی وجود داشت که داغ و آتشین بودند ، بدون اینکه حتی یکدیگر را ببیند و سوالهایی ابتدایی درباره ی ظاهر یکدیگر میپرسیدند ، شبها به یاد هم رویا پردازی میکردند و به آینده ای با همسر ایده آل خود که در ذهن خود ساخته بودند فکر میکردند
عشق بازیشان در فکرشان بود ، و چه ساده از خواب و رویا میشود پرید ...
رویاهایی که تک تکشان در کامنت ها ثبت شده اند :
سها
بزار در مورد خودم بگم...ادامه ی کامنت قبلی.گفتم که با پسرای زیادی دوست بودم.تو زندگیم فقط با یه نفر تریپ لاو داشتم.بقیه دوست اجتماعیم بودن...من با هرکسی دوست میشدم اول بهش میگفتم دوستیای من تاریخ مصرف دارن...ممکنه بعد از یه ماه.یه هفته یا یه روز ازتون خسته شم و دیگه نخوام حتی شمارتون رو گوشیم ببینم.از همه میخواستم بهم وابسته نشن و به چشم یه دوست اجتماعی بهم نگاه کنن .اما من جرات نکردم حتی به جدایی از تو فکر کنم....میترسم....میفهمی.میترسم از دستت بدم.تو مکمل فوق العاده ای هستی.افکارت خاصن....و این از تو یه موجود خاص ساخته.حمزه دوسم داشته باش چون بدون تو نمیتونم حتی یه لحظه هم............حتی فکرشم باعث بغضم میشه..... تو هم از خودت بگو.....چه تیپی هستی؟؟
یکی بود
یکی نبود یک جای
این دنیا یک زندان بود این زندانیان
وقتی بدنیا می آمدند درون همان زندان بودند و تا وقتی هم که میمردند اسم همان زندان
به رویشان بود این زندان
دو بخش داشت و داخل یک بخشش زندانیان را دست و پاهایشان را با غل و زنجیر میبستند
، تمامی راهروها و کوچکترین قسمت زندان ها در داخلش دوربین مدار بسته داشت ، هیچ
زندانی حق ارتباط با زندانیهای دیگر را نداشت و با کوچکترین تخلف مجازات های
سنگینی برای متخلفان در نظر گرفته میشد و همه چیز تحت کنترل بود ولی بخش
دیگر این زندان از این خبرها نبود ، همه چیز آزاد تر بود ، نگهبانان رفتار دوستانه
ای با زندانیان داشتند ، در همه سلولها باز بود ، همه زندانیان در روابطشان با
یکدیگر آزاد بودند و هر زندانی برای خودش حقوقی داشت مسئولین
بخش اول همیشه به مسئولین بخش دوم میگفتند که آنها بی انضباطند و بلد نیستند که
زندان را چطور مدیریت کنند ، میگفتند که اصل روش مدیریت زندان اینطوری است . مسئولین بخش دوم هم به بخش اول میگفتند که شما
حقوق زندانی هایتان را زیر پا میگذارید ، زندان شما یه زندان قرون وسطایی و عقب
مانده است . زندانی
های بخش اول از زندانهایشان راضی بودند ، چون از اول همانجا به دنیا آمده بودند و
فکر میکردند که یک زندان ایده آل همینی هست که درونش زندگی میکنند زندانی
های بخش دوم هم به نوبه ی خودشان فکر میکردند زندانشان بسیار مکان ایده آلی محسوب
میشود ، مخصوصا زمانی که خبرهایی از زندان بخش یک میشنیدند رئیسای
بخش اول به هیچ وجه نمیگذاشتند که زندانیان بخش اول بفهمند که داخل بخش دوم چه خبر است
، همیشه میگفتند که یک بخشی هست درست پشت این دیوار ، که هر روز به زندانیهاشون
تجاوز میشه ، غذاهایشان چیزی جز آب و نون کپک زده نیست ، آنها چون دست و پاهایشان غل و زنجیر ندارد همه با هم رابطه دارن و انقدر همه چیز وضعش خراب هست که اگر خیلی خوش شانس باشند
میتواننند پدر مادر واقعی خودشان را پیدا کنند زندانیای های
بخش دوم هم همین که اخبار واقعی بخش اول رو بشنوند برایشان کافی بود که از زندان
خودشان راضی باشند روزها
میگذرند و زندانیهای بخش اول از گوشه و کنار خبرهایی از زندان بهتر با امکانات
بیشتر در بخش کناریشان میشنوند ، خیلی ها باور نمیکنند ، خیلی ها میخندند ، خیلی ها
هم میگویند که میخواهند این زندگی خوب را در این زندان خراب کنند ولی هر
روز زندانیهای بیشتری این را میشنوند و دیگر نمیتوانند فکر یک زندان بدون غل و
زنجیر ، ترس از حرف زدن با زندانیای دیگر ، یا دستشویی های بدون مداربسته را از
سرشان خارج کنند رئیس
زندان هم به محض شنیدن صحبتی از بخش دوم بدون معطلی زندانی را بر روی صندلی برقی
مینشاند و نمیگذاشت که کسی از بخش دوم خبردار بشود. ولی نمیتوانست
جلوی شایعات رو بگیرد ، تعداد کسانی که به فکر بخش دوم بودند آنقدر زیاد بودند که
صندلی های برقی برای همه شان جا نداشت زندانی های
بخش اول شورش کردند آنها
میگفتند که امکانات بخش دوم را میخواهند ، میخواهند که با بقیه ی زندانی ها روابط آزاد
داشته باشند و خسته شدند از روابط دزدکی ، میگفتند که اصل زندان باید آنطور باشد ،
میگفتند که شما دارید حقوق ما را زیر پا میگذارید زندانیان
زیادی کشته شدند ، حتی زندانیان دیگر که به وجود بخش دوم اعتقادی نداشتند چون
نمیخواستند که بخش اول از بین برود با زندانیان شورشی مبارزه کردند ، ولی وقتی
رویای بخشی بهتر به سر میرفت ، دیگر برگشتی وجود نداشت جنازه ها کف زندان را پوشانده بودند ، ولی فکر بخش دوم از بین نمیرفت و روز به روز مثل یک ویروس بیشتر میشد سر انجام شورش قدرت گرفت و تقریبا همه به بخش دوم اعتقاد داشتند شورش به
دفاتر رئیس رسید و توانستند که آنجا را نیز اشغال کنند ، سپس با مسئولین بخش دو
صحبت کردند و خواستندکه به آنها برای داشتن زندانی بهتر کمک کنند رئیس های
بخش دو هم قبول کردند و قوانین بخش دو را به بخش یک اعمال کردند از فردای
آن شورش همه ی قوانین تغییر کرد ، دیگر غل و زنجیر ها دست و پای زندانیان را زخم
نمیکرد ، دیگر زندانیان نمیترسیدند که در چشم هم مستقیم نگاه کنند ، دیگر فکر
نمیکردند که خرد شدن دندانها یک امر طبیعی در زندگی هست که برای همه اتفاق می
افتد ولی همه
چیز هم عجیب بود ، آنها نمیدانستند که چطور باید ارتباط برقرار کرد ، آنها
نمیدانستند که هنگامی که دوربین مدار بسته وجود ندارد حتما نباید از فرصت استفاده
کرد و کار خلافی انجام داد ، آنها مانند کسانی بودند که سالها شناگران را از پشت
دیوار شیشه ای دیده بودند ، سالها خواب شنا میدیدند و درباره ی شنا هزاران کتاب
خوانده بودند ، همیشه در جمع دوستان از شنا کردن و روشهایش صحبت میکردند ولی تا به حال آب را از نزدیک ندیده بودند و وقتی که این دیوار شیشه
ای فرو میریزد خود را در برابر آبی آزاد میبینند و با اشتیاق در آن شیرجه میزنند بی خبر از
آنکه آنها از زمان تولد تا به حال شنا بلد نبودند روابط
افراطی شد ، همگی از آزادی هایشان سوء استفاده میکردند ، هنگامی که خود را آزاد و
بدون غل و زنجیر میدیدند به دیگران آزار میرساندند سی سال
گذشت و بخش اول یک بخش آزاد و بی در و پیکر و پر از هرج و مرج شد و با قوانینی یک دست با قوانین بخش دوم بعد از سی
سال بچه های زندانیان بخش اول به دنیا آمدند ، برای آنها دیگر دنیا پر از غل و
زنجیر نبود ، دنیا از اولش آزاد بود ، دیگر فرصت را برای رابطه ی جنسی با کسی
غنیمت نمیشماردند و دانستن اینکه زمانی دندان های پدرانشان بابت گرفتن دست
مادرانشان خرد میشد بیشتر شبیه داستان های تخیلی بود پدر و
مادران شورشی مردند ، پدر و مادرانی که در
استخر سی یا چهل سال یا بیشتر دست و پا زدند پدر و
مادرانی که در استخر غرق شدند تا وقتی بچه هایشان به دنیا می آید شنا کردن بلد
باشد و بچه
هایشان نیز شنا کردن بلد بودند و این بچه
ها با خوبی و خوشی تا آخر عمرشان مانند بخش دوم در زندان بزرگ زندگی کردند پایان ___________________________________________________ پ.ن : کپی پیست نبود ! مال خودمه جرمشون هم این بود
یادمه یه زمانی برام مثل شخصیت قهرمانای فیلما میموند ، سینا رو میگم
عاشق فیلم بود ، یعنی در حقیقت عاشق ادای شخصیتای فیلم رو در آوردن بود ، یه دیالوگ آل پاچینو معروف داشت که میگفت : آی ویزت مای اینتایر فاکینگ لایف تو پرتکت مای فمیلی و اینا .. که هر کس رو میدید میگفت این دیالوگ مورد علاقمه ، یه آدم خاص ، آتئیست ، عاشق عکسا و فیلمای پر از دل و روده و مغز ، زبان قوی ، نیمه خارجی
واسه من که هنوز کاملا در حالت دیفالت بودم یه آدم خاص و پیشوا حساب میشد
یادمه یه شب داشتیم برمیگشتیم خونه از گیم نت و درباره هک صحبت میکردیم ، زمانی که من نوجون بودم
من هیچ ایده ای از هک نداشتم و اون خودش رو یه هکر خیلی قوی معرفی کرد و از نفوذاش توی سیستمای مختلف برام گفت ، و من هم مسلما دهنم آب افتاده بود ، حس میکردم که میتونم به رویاهای هکریم با سینا واقعیت ببخشم
ازش خواستم که به من هم یاد بده ، همیشه با یه تریپ خاصی حرف میزد که میفهمیدی داره ادای یه شخصیت فیلم رو در میاره ، آره مرد ، میدونی ، نه رفیق ... اینا تیکه کلاماش بودن ، واسه همین حرکاتش بیشتر شبیه قهرمانا میشد
گفت رفیق اگه میخوای باید تصمیم بگیری که میخوای آدم بدی باشی ، چون پولی که از این راه در میاری پول دزدیه و پول دزدی به درد خونه و زندگی نمیخوره ، بهتره که به فکر زن و بچه هم نباشی ، چون بچه ای که با پول دزدی به دنیا بیاد و بزرگ بشه حروم زاده میشه
یه جوری با اطمینان تعریف میکرد که فکر میکردم که دوتا تصویر واضح برام وجود داره :
1 - من و سینا که دوتا هکریم و داریم پشت کامپیوتر و یه ساختمون لوکس با سرعت تایپ میکنیم و دور و برمون کلی دختر مجرد جوونه ، ولی خانواده نداریم ،
2 - من تنهایی تو یه خونه ی معمولی نشستم پشت کامپیوتر و دارم آروم کار میکنم ، خانومم هم واسم قهوه میاره و با لبخند ازش تشکر میکنم ، و بچم میاد پیشم میگه بابایی نقاشیم رو ببین و فلان ...
تازه یه چلنج دیگه هم که درگیرش بودم مسائل وجدانی بود ، اون موقع هنوز من یه آدم دین دار بودم که برای خودم ، خودم رو یه آدم خوب و با وجدان تعریف کرده بودم و اصلا روم نمیشد که جلو خدا بهش بگم که راه بد رو انتخاب میکنم
واسه همین گفتم که نه رفیق ، من راه زندگی سالم رو انتخاب میکنم ، و اونم گفت هر طور که مایلی ، و من با لبخند رضایت بخشی و حس هاله ی نوری که دور و برم حس میکردم به خونه رفتم و حس میکردم که خدا داره بهم میگه : آفرین پسر ، تو توی این امتحان قبول شدی
ولی همش توهمی بیش نبود
بگذریم از اینکه سینا همیشه خالی میبست و در حقیقت هیچ چی از هک نمیدونست و اگه هم میپذیرفتم هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد
سینا در اصل خیلی چیزا نبود
سینا یه پدر روسی نداشت ، سینا پدر بزرگش توی جنگ جهانی دوم گوشت ماموت نخورده بود ، سینا هکر نبود ، سینا دانشگاه صنعتی شریف نمیرفت ، سینا یه بچه مایه دار نبود ، سینا خیلی از چیزایی که توی ذهنش بود نبود
سینا فقط انقدر طبیعی خیال پردازی میکرد که باور میکردم که اون آدما هست ، آدمها هم که بزرگ میشن خیال پردازی ها رو کمتر باور میکنن
روزها گذشت و سینا کم کم از یه قهرمان به یه آدم خالی بند برام تغییر کرد ، کم کم ازم دور شد ، محو شد ، مثل الکل طبی بخار شد
اون قهرمان واسه پول تو جیبیش تو فاز یک رب گوجه فرنگی دم خیابون میفروخت ، وقتی با لباس خاکی و کارگری میدیدمش میگفت که داره از مرغداری باباش میاد ، ولی هیچ مرغداریی وجود نداشت ...
خیلی بده که ببینی قهرمانت داره جلو چشمات دود میشه
امروز که از یکی از دوستام شنیدم که نشه جات و شیشه مصرف میکنه و بگا رفته
ممکنه وقتی بزرگ تر بشیم ، عاقل تر بشیم ، بفهمیم که قهرمانایی که باهاشون حال میکردیم خالی بندی بودن ، بفهمین که همشون یه حقه ی سینمایی بودن ، بفهمیم که انیمیشن بودن حتی ، ولی این دلیل نمیشه که واسه بگا رفتنشون بغض نکنی
دلم میخواد ببینمش ، گرچه میدونم الان دیگه اون آدم نیست
نه ، میترسم که ببینمش
راستی تاحالا فکر کردی که یه آدمی که ناشنوا بدنیا اومده و صحبت کردن هیچکس رو نشنیده ، توی ذهنش چجوری فکر میکنه ؟
همه ی ما موقع فکر کردن صدای خودمون رو میشنویم ، و صدای خودمون هم معمولا فارسی داره حرف میزنه ، اگه هم زیادی توی جو انگلیسی باشیم انگلیسی
ولی یه کسی که تا به حال هیچ صدایی نشنیده یعنی توی فکرش سکوت مطلقه ؟ یا توی فکرش مثل مرمان اولیه داره با خودش حرف میزنه ؟
درکی که ناشنوایان از صدای فکر خودشون دارن از درکی که مثلا نابینایان مادرزاد از رنگ میتونن داشته باشن کاملا متفاوته ، نابینایان شاید بتونن که با قدرت تخیل رنگهایی رو هرچند هم بی ربط به رنگای واقعی در خیال داشته باشن ، و این مثل این میمونه که یک ناشنوای مادرزاد هم در ذهنش تصوری از یک موسیقی داشته باشه ، بدون اینکه تا به حال چیزی شنیده باشه
این ها توانایی مغزه ، و امکان پذیر ، شاید اون رنگ ها و موسیقی ها با چیزایی که ما توی ذهنمون داریم خیلی فرق کنه ، ولی تجسمش واسم امکان پذیره
ولی تجسم اینکه یکی بخواد بدون هیچ زبونی با مغز خودش ارتباط برقرار کنه ، و همه چیز ساکت باشه واسم سخته
اگه فکر میکنید تجسمش زیادم سخت نیست کافیه چند لحظه چشماتون رو ببندید و به فکرهاتون گوش بدید ، تصمیم ها و فکرهایی که توی ذهنتون میاد به همراه صدای (معمولا) خودتونه که دارید حرف میزنید ، اونم به زبون مادریتون
ولی این برای ناشنوایان مادرزاد هم همینطوره ؟ چطور ممکنه ؟ و چرا ؟
پس این دانشمندا دارن چه غلطی میکنن ؟
گوشه ای هست که همیشه اونجا میشینم و به این فکر میکنم که گذشته ای هم وجود داشته
گذشته هایی که به نظر میاد تنها دلیل زندگی باشه ، خاطراتی که مثل یه فیلم قدیمی و کم کیفیت جلوی چشمانم میاد
بعد یادم میاد که آینده ای هم وجود داره ، بعد هم طعم زهر آلود زمان به دهنم میشینه
و من هنوز از همون گوشه به بیرون از پنجره نگاه میکنم ، و منتظر اون ستاره ی دنباله دارم که باهاش آرزو بکنم
دقیقا همانقدر که پدر و مادرم حساس روی پول و درآمد میشوند همانقدر هم استرسم بالا میرود ، شاید چنین پدر مادرهایی را توی فیلمای سیاه و سفید میدیدید ولی پدر من از همان پدرهایست که میگوید "اگه ادامه تحصیل ندی آیندت بهتره" ، صرفا نه به خاطر بازار کار و اینجور مسائل ، به خاطر رهایی از هزینه های تحصیل
وقتی هم که گفتم" مگه خوشبختی و آرامش فقط پوله" ، خندید و گفت "از بس کتاب خوندی و تو اینترنت گشتی اینا توی مخت رفته ، این حرفا مال کتابا و فیلماست ، زندگی فقط پوله"
من مقاومت بیشتری نکردم ، اون پدرمه و بیشتر از من دنیا رو دیده ، اون باید بهم بگه که دنیای واقعی چی هست
ولی پدر من ، من اگر روزی به پول رسیدم و دیدم که نه ، خوشبختی دنیا این نیست این ، خوشبختی این چیزی نبود که من سالها به دنبالش بودم این تو بودی که مقصری
هنوز هم بین این که واقعا خوشبختی چیه ، چیکار باید کرد و چی بهتره سردر گم موندم ، و این صحبتای توی خونه تنها دلیل سردرگمی منه
یک حس بین آرمانهای خودم ، جهان واقعی ، آینده ی روشن یا آرزوهای دست نیافتنی
روزهای دوشنبه که داخل اتاق می آمد دیگر کسی خواب نداشت ،
اتاق ما پر بود از ترم اولیها ، همه بی تجربه به قول ترم بالایی ها چس ترم بودیم
عجیبه که تا زمانی که اونجا بودیم فکر میکردیم که یکی از بدترین دوران زندگیمون داره توی خوابگاه میگذره و همش میخواستیم که تموم شه ، تموم شد و میخواهیم که برگرده
به خاطر خاطراته که زندگی ارزش فکر کردن به گذشته رو داره ، خاطراتی که من توش بودم ، آدمهایی توش بودن که تا آخر عمرم دیگه خیلیهاشون رو نمیبینم ، خیـــلی سخته وقتی بهش فک میکنی ، که تا آخر دنیا دیگه کسی از اون شخصیتا رو نبینی ، یه احساس پوچیه
حس میکنم که اون روزها بیهوده بوده ، چون دیگه اون آدما توی زندگی من جایی ندارن ، خیلی نرم و آروم کنار رفتن بدون اینکه خودشون چیزی حس کنن ، کم کم بی تفاوت میشم نسبت بهشون ، و فکر به اینکه اونا هم نسبت به من بی تفاوت میشنه که قسمت سخت داستانه
ولی چیزی که این وسط میمونه خاطراته
و چیزی که آدم رو به آینده امیدوار میکنه اینه که شاید فردا هم روزی بیاد که به امروز به عنوان یک خاطره نگاه کنم
به هر حال من دلم برای خوابگاه ، بچه های اتاق ، ماکارونی های پرچرب شب ، دنگ و دونگ گذاشتن و الویه های با سوسیس و کالباس ، دزدی میوه ی توی یخچال ، حموم رفتن سه نفری ، و تخت سفت و پنکه ی سقفی تنگه ، تنها کاری هم که میتونم بکنم نوشتن دربارشونه
یه زمانی به تاری توی افق پنجره ی خوابگاه علاقه داشتم ، مجهول و هیجان انگیز بود ، الان دیگه دقت نمیکنم به این چیزا
هوم
خسته ام ، از این همه تنهایی خسته ام ، زمانی که حتی به یه جمع چندتا پسر که یجا نشستن هم حسادت کنی تنهایی ، زمانی که کلی شهر رو تکی قدم بزنی ، روز به روز به همین منوال بگزره تنهایی
میدونم برای کسی هم مهم نیست که من تنهام ، بقیه هم مثل من
آدم اصلا هم موجود اجتماعی نیست ، ما همیشه خلوت ترین نیمکتارو توی پارک انتخاب میکنیم ، همیشه منتظر یه اتفاق برای آشنایی هستیم ، همگی توی درون خودمون تنهایی
اعتماد به نفسم رو از دست نمیدم ، توی خودم حس بزرگی میکنم ولی میدونم که توی دنیای بیرون و واقعی هیچی ندارم
وقتی میگم دوست دارم مرگ رو تجربه کنم برای کمبود محبت یا جلب توجه نیست ، واقعا دوست دارم یه چیزی بیاد و این بار سنگین زندگی رو از روی دوشم برداره ، هر کی که معتقده با این زندکی باید جنگید بره این کارو بکنه
ولی من حاضر نیستم برای این زندگی بجنگم ، سرطان میتونه فرصت خوبی برای اثبات حرفم بهم بده ...
یادمه وقتی که موهام رو توی اتاق با ماشین زدم و کچل اومدم جلوی همه همگی با نگاه دلسوزانه نگام کردن ، نگاهی که هیچ موقع فراموش نمیکنم ، حس کردن که چیز بزرگی رو از دست دادم ولی نمیدونستن چی
اونموقع خودم رو از دست داده بودم
واقها عصبانی و خسته از دنیا بودم ، دوست داشتم که خودکشی کنم ولی به نظرم احمقانه میومد ، پس موهام رو زدم ، حس کردم که چیزی رو از دست دادم ، و همین برام آرامشی رو آورد که خودکشی میتونست بیاره
همه هم باهام خوب شده بودن ، کلا دوران خوبی بود
این دفعه کچل نمیکنم ، خودکشی هم نمیکنم ، ولی عاجزانه آرزو دارم که یه سرطانی چیزی داشته باشم که بتونم به یه مرگ طبیعی ، قهرمانانه ، و آبرومندانه از این دنیا برم
ظاهرا اینا جزء حرفای ممنوعست که ممکنه کلی به خاطرش دوستای خوبم دعوام کنن ، ولی خودم رو سانسور نکردن یکی از عادتامه
هر آدمی حقشه که بتونه یه روزی بگه نمیکشم آقا ، نمیخوام ... پیاده میشم
مثل تفنگ بازی دوران بچگی ، وقتی که تیرهای نامریم به مجید میخورد ولی مجید به زمین نمی افتاد و نمیمرد و بهش میگفتم که داری جر زنی میکنی ، با اینکه تیر هام نامریی بود ولی تمام قدرتم رو برای کشتن مجید به کار میبردم ، قدرت اسلحم هم فقط توی جر نزدن مجید میتونستم حس کنم ، ولی من هنوز به قدرت اسلحه ی اسباب بازیم ایمان داشتم و تمام قدرتم رو توی شلیک اون اسلحه ی پلاستیکی میزاشتم
برام سواله که چرا نمیتونم دوباره به اسلحه های اسباب بازی ایمان داشته باشم ، چرا دنیا جرزنی میکنه ، زمین نمیخوره تا وقتی که یه گلوله ی واقعی نخوره ، ولی همه ی اسلحه های من اسباب بازیه ، اسلحه هایی که دارم با تمام قدرت زور میزنم که دنیام رو زمین بزنم ، تیری شلیک نمیکنم ولی امیدوارم که زمین بخوره ، کاشکی دنیا هم فقط اندازه ی مجید جر زن باشه و با داد زدن من و اعتراضم چند باری الکی خودش رو به مردن بزنه ... کاشکی دنیا هم مثل من بچه باشه ...
حس میکنم که نوشته تموم شده ولی حسی که تومه اصلا خالی نشده
این یک داستان واقعی و بی ادبی است پ.ن : دیشب یادم افتاد این قضیه ، خندیدم کلی ، گفتم چرا که نه ؟ مینویسمش
ترم یک بودم
ترم تموم شده بود و برای فرجه به تهران می اومدم ، با محمدرضا فرهاد از رشت یک اتوبوس گرفتیم و ساعت 8 راه افتادیم ، با محاسبات ما 12 تهران بودیم
ولی راننده فراتر از محاسبات ما رانندگی میکرد ، خیلی فراتر ، بعد از یه روز تخمی فقط یه راننده ی 40 کیلومتر در ساعت کم داشتیم
ساعت 3 رسیدم ترمینال غرب ، ترمینال غرب ساعت 3 شب شبیه به اون چیزی نیست که ما توی روزها میبینیم
از راننده هایی که دربست 40 هزار تومنی میبرن و شهرستانی هایی که با ساکاشون و گرمکن ورزشی روی چمنن ، پیرمردی که به طرز مرموزی دنبالم میومد ، راننده های اتوبوس سیبیلویی که بغل اتوبوسشون خوابیدن
همه چیز عجیب و ترسناک بود ، تهران شبهاش بیرحم میشه ، این رو تا اون شب نمیدونستم
وقتی که به خیابون رسیدم فهمیدم که چرا راننده ها 40 هزار تومن برای دربست میگرفتن
هیچ موقع آزادی رو به اون خلوتی ندیده بودم ، و مهمتر از همه ، من باید یه شخصی رو پیدا کنم که راهش به من بخوره و امن هم باشه ، این گزینه ی امن هم زیاد مهم نیست ، من پسرم ، بهم تجاوز نمیشه که
ولی یه حسی بهم میگفت که امشب بگا میرم ، کم هم بیراه نمیگفت
بعد از نیم ساعت یه پراید مشکی اومد نزدیک و بوق زد ، یه مرد 26،7 ساله با یه تریپ معمولی مثل نگه داشت
-اندیشه ؟
سرشو تکون داد
سوار شدم
_____________________________________________
توی ماشین
حس بدی داشتم توی ماشین ، سکوت مرموز راننده ، صدای موتور ، خیابونای خلوت
بلاخره یه چیزی گفت
- دانشجویی ؟
- آره ، ترم اولم ، رشته کامپیوتر
- اوهوم ، آفرین
بعد ها فهمیدم که ترم چندمی نسخه ی بروز شده ی "عمو کلاس چندمی" بود
حس میکردم که سعی میکرد یه چیزی بگه ولی نمیتونست
من هم کم کم داشتم نگران میشدم
-داداش یه چیزی بت میگم ، حالا یا قبول میکنی ، یا اینکه نمیکنی دیگه
حس کردم که بگا رفتم
-چیه ؟
-شرمنده روم نمیشه .......... میتونم بهتون دست بزنم ؟
سکوت
صدای ماشین
نه من به اون نیگا میکنم
نه اون به من
چند لحظه سکوت مرگ آور
خندیدم
ولی خندم الکی بود ، خایه کرده بودم ... اصولا تو موقعیتی بودم که هر آدم طبیعی خایه میکنه
-چرا میخندی ؟
- به خودم میخندم ، از صبح تاحالا هزار بدبختی کشیدم تا سوار اتوبوس شم ، 400 کیلومتر رو با هزار بدبختی اومدم اینجا و آخرشم اینطوری حالا
سکوت
مطمعنا سکوت های اول که به چشم یک راننده ی مرموز نگاه میکردم خیلی شیرینتر از این سکوتی بود که کنار آدمی که میخواد بهم دست بزنه داشتم
- ببین من اصلا نمیخوام مجبورت کنم ، یا آره یا نه دیگه
- خب نه !
سکوت ، ولی صدای نفساش ایندفعه قابل شنیدن بود ، حس کردم که عصبانی شده و الانه که بزنه تو جاده خاکی ، داشتم فک میکردم چجوری قضیه رو واسه خونه توضیح بدم و دیالوگام رو آماده میکردم
- بین سوء تفاهم نشه ، من منظورم این بود که شما منو بکنید !!!
- ( با چشمای متعجب ) نه !
سکوت ، اعتراف میکنم که وقتی حس کردم نقش فاعل رو قراره بازی کنم حس امنیت بیشتری کردم و خیالم راحت تر شد ، لااقل این یکی دیگه اختیار خودم بود ، و آدمی که چنین حرفی میزنه نمیتونه زیاد خطرناک باشه ، مگه اینکه طرفدار روشهای فتیش باشه
سکوت عمیقی بینمون بود ، اون نمیدونست چی بگه که منو راضی کنه و من داشتم دنبال یه چیز میگشتم که بگم و این سکوت تخمی رو تموم کنم
بهش نیگا کردم ، یه قیافه ی معمولی ، توی خوابمم نمیتونستم فرض کنم که یه همچین آدم ریش و پشم داری بگه بیا منو بکن
سن بابامو نداشته باشه سن عموم رو داره ، حتی نمیتونستم فکرشم بکنم
بلاخره زبونم واشد
- ازدواج کردی ؟
- نه
چه سوال احمقانه ای ، یه چنین آدمی چطور میتونه ازدواج کنه
ولی مهم نبود ، فقط میخواستم یکم تریپ روانشناسی برم واسش مثلا ، ذهنش رو نرم کنم
- همیشه اینکارو میکنی ؟ شبا میگردی دنبال مسافرا ؟
- نه بابا ، از سر کار داشتم بر میگشتم الان ، اصلا هم اینطوری نیستم ، فقط هر چند وقط یه بار میخوام
با خودم فکر کردم که من روزی چندتا آدم اینطوری میبینم و نمیفهمم که اینطورین
- راستش من اصلا علاقه ای به این کار ندارم ، ولی هنوزم دور نشدیم ، اگه بخوای میتونی من رو پیاده کنی همینجا و دور بزنی بری دنبال یکی دیگه
میخواستم بگم که 2تا پسر جوون و هیکلی رو دیدم که کنار خیابون وایساده بودن که ترغیب بشه که برگرده ، ولی نمیخواستم دوباره یادش بیارم که چی گفته
سکوت باز هم ، کم کم حس کرده بودم که تونسته بودم بر حس جنسیش غلبه کنم !
- راستش من اصلا نمیدونم اندیشه کجاست ، همینطوری دارم بی هدف میرم
- خب تا الانش رو درست اومدی ، پس همینجا اگه نگه داری من یه کاری میکنم
باشه
زد کنار
پیاده شدم
بدون گفتن چیزی رفت ، چیزی هم نباید میگفت خب ، چی میگفت مثلا ؟ خداحافظ عشق ناکام ؟
من موندم توی چهار راه ساعت سه و نیم نصف شب و دیگه تخم نمیکردم سوار هیچ ماشینی بشم ، دروغ چرا ، بعد از اون شب دیگه تخم نمیکردم حتی شبا سفر کنم
گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم که بابام با صدای خواب آلود گوشی رو برداشت و گفت
- الو
- الو سلام ، چهار راه ایران خودرو ام من الان ، یه مشکلاتی پیش اومد واسم ، میتونی بیای دنبالم ؟ من دم این کیوسک آتشنشانی وایسادم
فهمید که یه چیزی اشتباهه
- باشه همونجا دور از خیابون وایسا من تا نیم ساعت دیگه اونجام
و من اونجا منتظر موندم و به این فکر کردم که چجوری قضیه یه تجاوز معکوسی که بهم شده بود رو بهشون توضیح بدم بدون اینکه فکر کنن بهم تجاوز مستقیم شده ، حقیقتا کار سختی بود
________________________________________
تاحالا سعی کردی به زندگیت کلی نگاه کنی ؟ مثلا اتفاقای روزمره ی زندگیت رو بیخیال شی ، به من چه که گوشیم به فاک رفت ؟ واقعا مهمه که من امسال برم دانشگاه یا سال دیگه ؟ اگه الان دنبال یه کار نرم دنیام تغییر میکنه ؟ من از این زندگی هدف بزرگتری دارم ، لذت بردن ازش همه بعضی اوقات این فکرارو موقع خواب میکنیم ، بعضی اوقات که تنهاییم ، فردا صبحشم فراموشش میکنیم و دوباره برمیگردیم به زندگی روزمره ، استرس کنکور میگیریم ، حسرت گوشی به فاک رفته رو میخوریم و دنبال کار میگردیم ولی تاحالا فکر کردید اگه توی کل روز همینطوری فکر کنید چی میشه ؟ اینکه داریم دنبال چی میگردیم ؟ اگه واقعا به این جمله ایمان نداری که ذهنیت ما حقیقت دنیای مارو میسازه باید بهش ایمان بیاری ! چون اگه به ادامه ی متن خوب دقت کنی میفهمی که تو هم قبلا این رو حس کردی حس میکنی که بلاتکلیفی ، زندگیت داره هدر میره ، وقتت داره به بیکاری و بی هدفی میگذره ،ولی واقعا زندگیت کی هدر میره ؟ زندگیت دقیقا زمانی هدر میره که ازش لذت نبری ... کل 30 - 40 سال ادامه ی زندگی به سرعتی میگذره که تابستون میگذره ، و غم اول مهر آخر عمر وجودمون رو فرا میگیره ، میتونیم این سالها رو زندگی معمولی داشته باشیم ، روی خطی حرکت کنیم که همه حرکت میکنن ، یه زندگی واقع گرایانه داشته باشیم زندگی واقع گرایانه واقعا سخته ، زندگی باید با رویا پردازی باشه تا راحت باشه ، زندگی باید چیزی باشه که تو میخوای ، آدم با چیزی که زندگی هست طاقت نمیاره بزار بقیه درباره حقیقت فکر کنن . اینجا جاییه که باید راهتو مشخص کنی ، دنبال حقیقتی یا رویا پردازی ؟ این سوال مسخره ایه چون حقیقت چیزی جز رویا پردازی نیست ... چیزی جز چیزی که تو ذهن ما هست نیست منطق مارو خرد میکنه ، به ما بدبینه ، اشکالای مارو بهمون میگه ... ولی رویا بهمون پر و بال میده ، مارو به یه قهرمان تبدیل میکنه ، نزار منطقت بهت بگه که تو کی هستی درباره ی خودت رویاپردازی کن ، خودت رو قهرمان کن ، قدرت رویا رو کم فرض نکن ... 70 درصد چیزی که تو از دنیا میدونی رویا پردازیهاته تو تاحالا یه فیل ندیدی ، یا بجز چندتا روشنایی چیزی از ستاره ها و کهکشانا توی آسمون شب ندیدی ، تاحالا ته اقیانوس نبودی ولی میدونی که همه ی اینا توی این دنیا هستن ، به وجودشون ایمان داری ... و فکر کردن به اینکه این دنیا همین چهارتا خیابون و شهری که هر روز توش میچرخیم نیستش که بهت امید میده و بت میگه این دنیا ارزش زندگی کردن رو داره ... کتاب ها و فیلم ها فقط قوه ی تخیل مارو فعال کردن ، به رویا پردازی ما کمک کردن ، وگرنه ما هیچ فیلی ندیدیم ، فقط میدونیم که فیلها وجود دارن چرا نباید دنیای ایده آل خودمون اینطوری وجود داشته باشه ؟ برای چنین فکری به فیلم احتیاجی نیست ، به کتابی هم احتیاجی نیست ، فقط باید فیلم و کتابمون رو توی ذهنمون بسازیم و به خودمون ثابت کنیم که این حقیقت دنیاست دنیای ایده آل من دنیاییه که من توش یه قهرمان باشم ، یه آدمی که هر کاری میخواد میتونه بکنه . چند هفتست که با خودم تکرار میکنم که من یه قهرمانم ، درباره ی قدرت خودم رویا پردازی میکنم و میدونم که هرکاری که بخوام میتونم بکنم ، حالا همونقدر که فکر میکنم فیلها توی دنیا وجود دارن همونقدر میدونم که من یک قهرمانم . میدونم که از دنیا چیزی نمیخوام جز لذت بردن ، برام مهم نیست که دور و بریام توی دنیا گم شدن ، دنبال موفقیت میدون بدون اینکه چیزی ازش حس کنن ... من موفقیت برام مهم نیست ، لذت بردن از زندگیمه که برام مهمه ، یاد گرفتن این تکنیک ارزش یاد گرفتن همه ی تکنیکای موفقیت رو داره
یکشنبه 6 شهریور1390 ساعت: 0:16
توسط:علیرضا شیرازی(مدیریت بلاکفا)
سلام بنده علیرضا
شیرازی مدیر بلاگفا هستم.به دلیل برخی مشکلات سروری که وبلاگ شما روی آن
قرار دارد اطلاعات وبلاگ شما از جمله نام کاربری و پسورد از روی سرور حذف
شده و متاسفانه سرور ایمیل بلاگفا هم روی سرور شما بوده و به آن دسترسی
نداریم.مشکل بلاگفا از نوع حملات prt5 بوده به همین دلیل ایمیلی با مضمون
زیر در گوگل میل ایجاد کردیم که فقط گروه بلاگفا به آن دسترسی
دارد:prt5@gmail.comاز شما خواهشمندیم به محض دیدن این کامنت نام کاربری و
پسورد خود را به این ایمیل ارسال نمایید.در صورت ارسال نکردن پسورد یکی از
دو موارد زیر برای شما اتفاق میافتد:1. وبلاگ شما پس از 3 روز حذف میشود2.
زمانی که بلاگفا اقدام به اضافه کردن سرویسی به خدمات خود کند نیاز به نام
کاربری و پسورد وبلاگها دارد که در صورتی که نام کاربری و پسورد شما در
سیستم موجود نباشد به صورت خودکار بلاگ شما حذف خواهد شد.سریعا اقدام به
ارسال نام کاربری و پسورد خود نمایید.باتشکر | مدیر بلاگفا
__________________________________
پ.ن : این روز ها همه هکر شدند ، شما چطور ؟
پ.ن : فک کن علیرضا شیرازی 1% بیاد بشینه دونه دونه کامنت بزاره و خواهش التماس کنه که بیاید پسوردتون رو واسه من میل کنید !
نوشته : چارلز ج سایکز
متاسفانه ، چیزهایی وجود
دارند که بچه ها در مدرسه باید یاد بگیرند اما در واقع این اتفاق نمی افتد
.در اینجا چند قانون کلی که در دوران تحصیلی آموزش داده نمیشوند را مرور
می کنیم ...
قانون اول.
زندگی عادلانه نیست. این همه دین و
بقیه داستانها برای همین وجود دارند. یک نوجوان یا یک دکتر سی ساله که
تازه در شرکتی استخدام شده دائم تکرار میکند که «این عادلانه نیست». شاید
روزی ۸ بار. قانون اول را تکرار کنید «عدالت مبنای چیز خاصی در دنیا نیست.»
قانون دوم.
جهان
واقعی ارزش زیادی برای شخصیت شما قائل نیست. بر خلاف مدرسه و خانواده که
فکر می کنند شخصیت شما چیز مهمی است، برای محیط کار خروجی از همه چیز مهمتر
است و هر کس قبل از اینکه محترم و متشخص باشد، باید کارا باشد. اگر فکر می
کنید در مدرسه به شخصیت شما احترام نمیگذارند منتظر دنیای واقعی باشید تا
نظرتان اصلاح شود. اگر فکر می کنید عدم احترام عادلانه نیست، به قانون یک
رجوع کنید.
قانون سوم.
با خروج از دانشگاه یا مدرسه، ماهی یک
میلیون درآمد نخواهید داشت و چیزی را هم طراحی نمیکنید. برای رسیدن به
کارهای خوب باید مدت نسبتا زیادی تلاش کنید. اکثر چیزهایی که در دانشگاه
خواندهاید به درد محیط کار نمیخورند.
قانون چهارم.
اگر فکر
میکنید معلمتان خیلی سخت گیر بوده، منتظر دیدن رییستان باشید. رییس شما بر
خلاف معلم شما برای کار کردن با شما حقوق نمیگیرد.
قانون پنجم.
در
بچگی همیشه کسی برای مقصر قلمداد بودن داشتهاید. خانواده خوب نبوده یا
معلم بد نمره داده. اما اگر بیست سی سالتان بشود و از دهنتان در بیاید که
تقصیر مادرتان بوده که زندگیتان به هم خورده یا تقصیر مدیرتان بوده که
حقوقتان کم است یا اخراج شدهاید، همه به شما خواهند خندید. در دنیای
واقعی خودتان مسوول کارهای خودتان هستید.
قانون ششم.
پدر و مادر
شما قبل از به دنیا آمدن شما آدمهای بسیار باحالتری بودهاند. روند خستگی و
بیحوصلگی و بیهیجانی پدر و مادرتان از وقتی شروع شده که شروع کردهاند
به حساب کردن پولشان برای خریدن پوشک برای شما، کار کردن برای مخارج تحصیل
شما و وقت گذاشتن برای تمیز کردن اتاقتان. تمام مدتی که شما مشغول
برنامهریزی کارهای باحال زندگیتان بودهاید را آنها مشغول فراهم کردن
غذا و خانه و غیره برای شما بودهاند.
قانون هفتم.
مدارس سعی می
کنند مفهوم رد شدن را ملغی کنند. تقریبا همه ورودیهایی که به تحصیل ادامه
میدهند دیپلم میگیرند و تقریبا همه کسانی که وارد دانشگاه میشوند مدرک
میگیرند. در جامعه افراد زیادی شغل ندارند و دنبال شغل
میگردند. تعداد بیشتری هم در عشق و غیره شکست میخورند و کسی هم تلاش
نمیکند برایشان کلاس تقویتی بگذارد.
قانون هشتم.
زندگی نه ترم
دارد نه تعطیلی تابستان. از شما انتظار میرود از یک لحظه به بعد هر روز
هشت یا نه ساعت کار کنید و هر چهار ماه یکبار هم وارد یک زندگی جدید
نمیشوید. به قانون اول و دوم هم مراجعه کنید. از این به بعد باید کار کنید
و کار کنید و متاسفانه کارهای خیلی خیلی کمی هستند که کاملا لذت بخش باشند
یا از آن مهمتر به شما اجازه خودشکوفایی بدهند.
قانون نهم.
تلویزیون
واقعی نیست. در برنامه صدا و سیما هر خانواده کوچک یک خانه زیبا دارد و یک
ماشین و مسافرت. در هیچ برنامه تلویزیونی آدمها یک سوم زمان سریال را سر
کار نیستند و در سریالهای تلویزیون، همه مشکلات در اواسط سریال به اوج
میرسند و در اواخر همه چیز حل شده و همه خوشحالند.
قانون دهم.
اکثر
شاگردهای لوس کلاس و خودشیرینترینها یا خرخوانترینهایی که زمان مدرسه
میدیدید، در آینده یا رییس شما خواهند شد یا دارای بقیه موقعیتهای خوب
جامعه.
قانون یازدهم.
انسان نامیرا یا زودمیرا نیست. شما هم مثل
اکثر آدمهای دیگر باید تقریبا هفتاد هشتاد سال زندگی کنید و بعد بمیرید.
تاتوی روی بدن، تا پیری با شما خواهد بود همانطور که مفاصل دردناک ناشی از
ورزش نکردن. انتخاب با خودتان است ولی یادتان باشد که قرار است حدود هفتاد
هشتاد سال همین بدن باشید.
قانون دوازدهم.
همه بالایی ها را
بدانید و شاد باشید. زندگی کوتاه است. خانواده مزاحمند، کار سخت است و
زندگی حوصله سر بر اما هر چقدر زودتر لذت بردن از زندگیتان را شروع کنید،
بهتر است.
حرف آخر
اینها همه و همه برای وقتی هستند که
بخواهید در شرایط معمول جامعه بازی کنید. مطمئنا میتوانید به انتخاب
خودتان یک قدم عقبتر بروید و به تمام این قوانین به عنوان قواعد یک بازی
نگاه کنید. بازیای که میشود به آن داخل شد یا نشد. داستان مهم این است که
مسخره ی داور نباشید و اگر وارد بازی «جامعه خبیث سرمایه داری» میشوید
حداقل بخش بیشتری از قوانینش را بدانید.
خواب عجیبی بود ، نمیدونم که باید بگم خواب عجیبی بود ، یا واقعیت عجیبی . دوست دارم اینجا بنویسمش که یادم نره
برای اولین بار بود که چنین تجربه ای داشتم ، توی خواب بودم و داشتم دنیای واقعی رو میدیدم ، حس زندانی بودن توی خوابم رو میکردم .
خوابم چیز مفهوم داری نبود که بخوام تعریفش کنم ، فقط مکان خواب اتاق و تخت خودم بود ، توی خواب هوا روشن بود
روی تختم دراز کشیده بودم ، درست همونجایی که خوابیده بودم ... حس کردم که یکی بالای سرمه ، بالای تختم ایستاده ، ولی خودم رو نمیتونستم تکون بدم ، بالا رو هم نمیتونستم نگاه کنم ، اون آدم هیچ کاری نمیکرد ، هیچ چیزی هم نمیگفت ، ولی گرمای نفساش و انرژی وجودش رو - همون انرژی ای که حتی کنار یه مانکن هم وایسید حس میکنید - حس میکردم ، همین که چیزی نمیگفت و فقط بالای سرم بود حس میکردم که میخواد یه چیز بد پیش بیاد
سعی کردم که بیدار بشم ، تا 3 میشمرم بیدار میشم : 1 ، 2 ، 3
چشمام باز شد ولی بیدار نشدم ، هنوز توی دنیای خواب بودم ، اون آدم رو بالام حس میکردم ، و تکون نمیتونستم بخورم ، ولی داشتم دنیای واقعی ، اتاق تاریک ، و مادرم رو که توی پذیرایی نسته بود رو میدیدم !
ترکیبی از واقعیت و خواب ، چشمام رو که بستم دیگه چیزی ندیدم ، یه تاریکی کامل ، ولی حس ها عوض نشد ، همون فلجی ، آدمی که بالای سرم وایساده و وحشت از ناتوانیم که نمیتونم هیچ کاری کنم
همیشه لحظاتی توی خوابم بود که اگه میخواستم همون موقع بیدار شم میشدم ، ولی ایندفعه انگار چیزی نگهم داشته بود
" بیدار شو ، بیدار شو " با خودم میگفتم ، ولی اثر نداشت ، مثل روز برام روشنه اون لحظات
چشمام رو زیاد نمیتونستم باز نگه دارم و پلکام رو یه قدرت قوی میبست ، قدرتی که میگفت تو خوابی و نباید چشمات باز باشه !
چند دقیقه ای گذشت ، و به این فکر افتادم که باشگام دیر شد !
یک دفعه انگار کل بدنم آزاد شد ، بیدار شدم ... مثل اینکه به یه چیز طبیعی برای بیدار شدن احتیاج داشتم !
بیدار شدم و به اتاق تاریکم نگاه کردم ، و مادرم که هنوز همونجا توی پذیرایی نشسته بود ...
این خواب خیلی فکرم رو مشغول کرد ، اینکه واقعا چه اتفاقی افتاد ؟
برنامه ی مغزی خوابم درست عمل نکرد ؟
بین خواب و بیداری گیر کرده بودم ؟
اونی که بالا سرم بود واقعی بود یا فقط حسم بود ؟ توی دنیای خواب بود یا واقعیت ؟
چه چیز من رو اونقدر قوی نگه داشته بود ؟ مغزم یا چیز دیگه ای ؟
این یه اتفاق معمولی و طبیعی بود یا یه چیز فراطبیعی ؟
فعلا به هیچ جوابی نرسیدم
آدما همیشه بعضی چیزارو میبینن که نمیتونن به کسی توضیح بدن ، همیشه توهمای کوچیک و سریعی میبینن که قبل از اینکه بخوان برای کسی توضیحش بدن ، قبل از اینکه بتونه توی کلام تعریف بشه ... از بین میره ، قبل از اینکه بتونیم اسمی براش انتخاب کنیم ، اون حس رو تعریفش کنیم از بین میره و هیچ کس به کس دیگه نمیگه این حس رو ، فقط خودمون میدونیم این حسارو این ها همه توهمایی هستن که به نظر میاد خطای چشم ، خستگی ، یا فکر و ذهن مشغول باشه ... قبل از اینم که آدم به خودش بیاد از بین میرن ، ولی باید با توهمایی که به این سرعت از بین نمیرن چیکار کنیم ؟ خطاهای چشمی که با ذل زدن بهشون از بین نمیرن ، عدد ها و اشیایی که تکون میخورن .... بهشون ذل میزنی ولی باز تکون میخورن ، چیزایی که توی تاریکی میبینی که وایسادن و نیگات میکنن ، می ایستی و نیگاشون میکنی ، ولی از بین نمیرن ... شکلا و رنگای عجیبی که روی دیوار میان ، که حتی با مالیدن چشم هم از بین نمیرن . همیشه توی این موارد توهمام از من قوی تر بودن ، چون من بودم که پا شدم رفتم یه جای دیگه و غیب شدم از جلوی چششون ، این همون زمانیه که با خودم میگم : شاید منم واسه اون چیزی که توی تاریکی داره بهم نیگا میکنه مثل یه توهمم ... یه خطای چشم ساده ...
آدما دوست دارن همه چیز رو تغییر بدن ، هر چیزی که دستشون بهش میرسه
آدما دوس دارن یه چیز جدید بسازن همیشه ، کاربرد جدید بسازن واسه هر چیز ، نفوذ کنن به همه چیز ، آدما دوس دارن همه چیز رو هک کنن
هک کلمه ایه که توی دنیای تکنولوژی به کار میره ، یعنی تغییر کاربرد یه چیزی که برای اون کار ساخته نشده
فک میکنید که آدما فقط تکنولوژی های ساخت دست خودشون رو هک میکنن ؟ در اشتباهید
آدما واکسن میسازن و سیستم دفاعی بدنشون رو گول میزنن ، هکش میکنن تا قوی تر شن
آدما شیمی بلدن ، تو اتم های هسته ها نفوذ میکنن و کاربردشون رو عوض میکنن ، ماده های جدید میسازن
آدما فیزیک بلدن ، میتونن بر علیه قوانین جاذبه و فیزیک هم وایسن حتی ، به نفع خودشون ازش استفاده کنن
آدما با علم دارن کاربرد طبیعت رو به نفع خودشون تغییر میدن
هک کردن یه سیستم به معنی نقص اون سیستمه ، سیستمی هم که به دست آدمی ساخته شه همیشه هک میتونه بشه
ولی سیستم طبیعت ، که اینقدر دم از کامل بودن و قدرت و آفرینشش زده میشه بیشتر از هر چیز بهش نفوذ شده ، کاربردش تغییر داده شده و هک شده
این یعنی اگه آفرینشی وجود داشته باشه هم انسانها بهش نفوذ کردن ، پس نقصی توش هست
این تئوری در دست احداث میباشد
بعضی اوقات هست که حس میکنی دیگه مغزت واسه خودت جا نداره ، کلی داستان توشه ، از برنامه های آینده .... اتفاقات گذشته ، مشکلات خودت ... حتی مشکلات دوستات
داستان مشکل دوس پسر دوستت ، دوس دختر اونیکی رفیقت . مشکل افسردگی اونیکی دوستت ، یا حس روزمرگی اونیکی دوستت ...
دهکده ی تراویانت ، درسای دانشگاه که هنوز نیومده ، پولایی که لازم داری
فکرای ترسناکترم هست ، کنکور بعدی ، سربازی ، شغل آینده ، وضعیت اقتصادی تو آینده
تو این همه درگیری کی میخوای بشینی درباره خودت فک کنی ؟ کی میخوای بشینی درباره دنیا و کائنات فک کنی ؟ میدونی ... شاید به آخرش رسیدی .. ایستگاه آخر ، شک به همه چیز .. راحت کردی خودت رو . و دیگه زحمت فکر کردن به خودت نمیدی
این صدای خودمه که داره با خودم صحبت میکنه ، از خودم شاکیم . که چرا دیگه وقتی به آسمون نگاه میکنم حس هیجان تو ذهنم نمیاد ، چرا دیگه با ابرا شکلای جور واجور نمیسازم . چرا دیگه نمیشینم درباره بعد زمان فکر کنم ، چرا دیگه دنیا و مخلوقات و آدما و اتفاقاتای کائنات واسم جالب نیست ؟
پس کو اون وجدان که همیشه دنبال چرا ها بوده ؟ تو سرم انقدر داستان زیاد شده که شنیدن داستان و صدای خودم سخت شده
آرامشی رو که تو دیدن تصویر تار درختای دوردست توی افق میدیدم رو دوس دارم تجربه کنم ، سرزمینی پر از آفتاب ، یه پسر بچه که داره تو ساحل میدوه و آفتاب آروم آروم از زیر پلکم چشمای بستم رو قلقلک میده .... به این میگن آزادی ، آزادی واقعی
ما تنبلی رو میشناسیم ، به عبارتی گشادی
ولی کيون آدم گشاد باشه مساله اي نيست ، مساله گشادي وجدانه ، وجداني که از گشادي ککشم نگزه
بعضی اوقات هست که حس میکنیم خیلی زندگیمون راکده ، خیلی خسته کنندست ، هیچ کاری نمیکنیم .. روزمرگی پشت روزمرگی ... و آینده ای که روز به روز برامون ترسناک تر میشه ، ترس از هدفی که داره روز به روز سخت تر میشه رسیدن بهش . تو این شرایط چیکار میکنی ؟ هیچی ، حس میکنی انگیزه ای نداری واسه این کار
واست مهم نیست ، همه چیز به یه ورته ... ولی دیگه حس ملامت نمیکنی واسه این بیخیالی . این زمانیه که وجدان آدم گشاد میشه .
دیگه کسی نیست که توی ذهنت ملامتت کنه ، بهت بگه چیکاره ای ؟ بهت بگه تا کی میخوای ادامه بدی ... بهت بگه چیکار داری میکنی پسر ؟ تبدیل به چه آدمی شدی .
وجدانت یه پاشو انداخته رواون یکی و داره پیپش رو میکشه ، و مثل خودت هر روز باهات پا میشه و کارای روزمره رو میکنه ... دیگه بهت گیر نمیده ، چون خودشم گشاد شده ... میگه فایده نداره این کارا ، به فلانم
نه وجدان من گشاد نشده ، وگرنه این پست رو الان اینجا برای من نمیذاشت
مشکل من یه چیز دیگست
خدا میدونه که چقدر دوست دارم دوباره به آسمون خیره بشم و ابرا برام برقصن ...
زمانی بود که تاثییرات دور و برم خیلی روم دیده میشد . به راستی که قهرمان ها خیلی راحت برای من به دنیا میومدن . هنوز هم میان ، تاثییر بعضی فیلم های عمیق ممکنه توی رفتارم تا چند روز دیده شه . ولی قدیمها خیلی بیشتر بود
خیلی سریع بعد از دیدن یک فیلم ، ملاقات با یک فرد یا خوندن یک کتاب تمام علایقم شبیه به اون فرد میشد . یک آفتاب پرست به معنای واقعی .دوست داشتم که همیشه شبیه اون باشم . برای همین بود که بعد از دیدن سریال فرار از زندان همیشه سعی میکردم اخمو باشم ، فکر میکردم که اخم آدم رو هات میکنه ، نوجوان بودم و خواستار داغیت
البته هنوز به درجه ای نرسیده بودم که بخوام بخاطرش کچل کنم . کاری که بیشتر بچه های خوابگاه بخاطرش بعد از دیدن سریال کردن . کچل کردن من داستانی دیگر داشت . کچلی واسه من یه دلیل میخواست ، عقده میخواست ، یک بغض نترکیده و نیاز به تغییر میخواد . حس اینکه خسته نشدی از اینی که هستی ؟ چیزی رو تو خودم ایجاد کنم که به این زودیا تغییر نکنه .
این حسیه که باعث میشه آدم کچل کنه . این حس رو همون شب که ماشین رو برداشتم و موهام رو زدم داشتم
راستش هنوز قهرمانی توی ذهنم که کچل بود پیدا نکرده بودم که اینکار رو کردم ، شاید جمشید هاشم پور نسخه ی خوبی بود . ولی اون رو انتخاب نکردم ، شاید حسی بهم میگفت که قراره که تو فیلم پایان نامه بازی کنه و من از همون دوران تحریمش کردم . پس بین بازیگران خارجی گشتم . نسخه ی مورد علاقم رو پیدا نکردم و سعی کردم که جانی دپ رو بدون مو فرض کنم . من از بچگی چنین تخیلاتی داشتم ، ولی توی بچگی دنیا بسیار ساده تر بود .
بچگی من خیلی معمولی بود ، تو اتاقم پر از پوستر های رولینگ استونز یا بیتلز نبود . بله شادمهر عقیلی ، ابی ، معین و امثالی از اینها همدم من بودن توی دوران کودکی . به دنبال خواننده های روزی که بقیه دنبالشن میگشتم . عاشق فوتبال و استقلالی بودم . زیادم نمیشناختم ولی دوست داشتم که جزء حذب خاصی باشم .
و تا زمانی که اونقدر گستاخ نبودم که بخوام راه خودم رو برم به فکر کردن مثل دور و بریام ادامه میدادم . واسه همین هیچ موقع از بچگیهام خاطره ی باکلاسی ندارم که تعریف کنم .
خاطراتم زمانی واسم معنی پیدا کرد که دنبال قهرمانام گشتم و آدم هایی رو که دوس داشتم انتخاب میکردم و میگفتم که من باید این باشم . این قهرمان ها بر اساس زمان بسیار متغییر بودن ،و دوران موندنشون توی ذهنم هم از چند هفته بیشتر نمیکشید . در کل آدم موقتی هستم ، بله . موقت هستم . بیست ساله از لاهیجان . یادمه چند ماه پیش بود که میگفتم نوزده ساله از تهران . ولی خب این هم موقت بود . کلا دنیا چیز موقتی است . بلــــه
دنیا محیطی نیست که بشه توش آزادی رو تعریف کرد . فقط تو انتخاب راههایی که واسمون گذاشته شده آزادیم . ذهنیت ها ، آرمان ها ، علایق و سلیقه چیزیه که از روی محیطم تاثییر گرفته . و هنوز داره تغییر میکنه . شاید اگه اولین سی دی موزیک خارجی گیرم نمیومد . اون ویدیو ی کنسرت یا موزیک ویدیو رو اونموقع نمیدیدم ، هیچ موقع راهم به اینجا نمیکشید . ولی کشید ، راهم رو خودم انتخاب نکردم . هیچکس نمیکنه
یه سری انتخابا و اتفاق های تصادفی دارن مارو جلو میبرن . ما فقط دلمون خوشه که داریم خودمون انتخاب میکنیم ، ولی ما فقط از انتخابایی که بهمون داده شده داریم یکی رو انتخاب میکنیم
امروز که من اینجام آینده باید اونقدر برام ارزش داشته باشه که بخوام براش زحمت بکشم ... من یه بار زندگی میکنم ، نمیخوام اون یه بار رو فقط به کشف دور و برم بگذرونم ... احتیاج به یه چیز قوی دارم .
نمیخوام که یک هفته یا یک ماه بعد وقتی این پستم رو میخونم حسرت این رو بخورم که خیلی بهش نزدیک بودم ، ولی چرا نتونستم به دستش بیارم ، من هر موقع خواستم تغییر کردم ، راستش هر موقع هم که نخواستم تغییر کردم ...
تغییر چیزی نیست که نگرانش باشم ، مهم یه اتفاقه ، که باید تو زندگیم بیفته ... که باعث بشه تکون بخورم ، که باعث بشه فکرم مشغول بشه ، که باعث بشه وقتی تو تاکسی میشینم نفهمم راه چجوری طی شده ، که باعث بشه موقع حرف زدن با آدما به حرفام فکر نکنم .. که باعث بشه دوباره خیالپردازی کنم ، دوباره با خودم آشتی کنم ... دنیای خودم
میدونید ، حس خوبیه که فکرت به یه کس یا چیزی مشغول باشه ، مهم نیست کی یا چی ... فقط چیزی باشه که با ارزش باشه
ساعت 9 و نیم بود و میدونستم که تاکسی گیرم نمیاد ، پس دنبال موتوری گشتم
یک موتوریه مسافر کش رو پیدا کردم
نشستم پشتش ، موتورش خیلی راحت بود ... طراحی شده بود اصلا واسه مسافر کشی
کمی راه رفتیم که درباره من سوال پرسید که چیکارم و اینا و بهش گفتم که دانشجو هستم و اونا
فکرش خیلی مشغول بود ، فک نکنم اصلا به چیزایی که من میگفتم فک میکرد ،
شروع کرد به صحبت و یه شعری از فلانی گفت و مضمونش رو خودش توضیح داد که
خلاصش میشه : میگن باباطاهر میره پیش خدا و میپرسه که چرا به یکی اینقدر
زیاد نعمت دادی و به یکی هیچی ندادی ، حتی نون شبش رو هم به زور در میاره
-فک کنم منظورش خودش بود - ؟ چرا اینطوریه ؟ خدا هم میگه ما به اونی که تو
دنیا ندادیم اینجا حسابی بهش کمک میکنیم و حال میدیم ، ولی به اونی که تو
دنیا همه چیز بهش دادیم یه راست میبریمش جهنم
با دهن باز و خندون و صورتی که معلوم بود داشت خیال پردازی میکرد این حرفارو میزد و خودش هم هی خودش رو با آره آره تایید میکرد ، تقریبا 10 دقیقه ای که گذشت داشت همین مساله رو که چقدر خوش شانسه که به نون شبش محتاجه و میتونه تو اون دنیا زندگی خوبی داشته رو برای من توضیح میداد
البته من هم گاهی با بله بله تاییدش میکردم
پیاده شدم ، ولی صورت اون مرد رو در حال خیال پردازی نمیتونستم فراموش کنم
مذهب و اعتقاد به یه دنیای بهتر واقعا لازمه واسه این آدم ، بیشتر
آدمای اینجا به همین امیده که دارن ادامه میدن ، امید به یه دنیای ایده آل ،
بماند که تعریف همین دنیا هم برای بعضی ها ترسناکه ، ولی چون برای ما
مجهوله پس جالبه ، و ایده ی خاموشی بعد از مرگ ، سیاهی و پوچی و پایان بعد
از مرگ برای خیلی ها غیر قابل قبوله ، چون یعنی زندگی همینه فقط ؟ ما یعنی
یه بار زندگی میکنیم ؟ و همین یک بار هم داره اینطوری میگذره ؟
شاید دل خوشی از مذهب نداشته باشم ، ولی برق هیجان تو صورت اون بیچاره
که به اون دنیای ایده آل فکر میکرد باعث شد که بخوام به چنین آدمایی امید
بدم که آره ، اون روز خوب میاد ... یه دنیای ایده آلی هست که دیگه مجبور
نیستی صبح تا شب بدویی دنبال یه لقمه نون
پ.ن : بزرگترین دلیل این که مذهب هیچموقع از بشریت حذف نخواهد شد اینه که هیچموقع دنیا ایده آل نخواهد شد ، و انسان به امید زندست
زندگی میگزره ، و ما به چیزای جدید عادت میکنیم ... خیلی کارهایی که قبلا ها برامون عادت بود دیگه واسمون جالب نیست ، بعضی موقع ها حس بدی نسبت به این قضیه داریم ، بعضی اوقات هم خوشحالیم از اینکه تغییر کردیم .
این حس دقیقا زمانی توی من ایجاد شد که حس کردم یه زمانی خیلی مینوشتم ، و الان دیگه دستم به نوشتن نمیره ... و اجبار به نوشتن بدترین کاریه که میتونه برای یه نویسنده باشه ، چیزی که مصنوعی بیاد ارزش نوشتن نداره و در نهایت به نگه داشتن بک اسپیس به مدت 5 ثانیه ختم میشه
حس بدی نسبت به ننوشتنم ندارم ، چون میدونم این مشکلیه که تمام نویسنده ها باهاش سرکار دارن ، روزی هم میاد که ده تا ده تا پست میریزه بیرون ازم ... هه
میبینم که چرا چند وقتی هست که همه فقط لایک میزنن و کامنت نمیزارن ! نگو که قالبم مشکل داره ! شما هم که هیچی نمیگید ! به هر حال الان دیگه درست شده و میتونید کامنتاتون رو بزارید.
_______________________________________________
پ.ن : «و آیا پیش خود پنداشتید که کامنت گذاران و لایک زنندگان نزد ما یکسانند ؟» سوره ی بلاگون آیه ی 197
زمانی بود که فکر میکردم که بقیه هم مثل من حس میکنن ... همون صداها ، شخصیتا و چیزهایی که من حس میکنم ... ولی اینطور نبود برای من که یک آدم واقع گرا هستم خیلی سخت و متناقض با منطقمه که بخوام اطمینان حاصل کنم از اینکه چون متولد خردادم پس یک آدم چند شخصیتی هستم ، ولی هر چقدر بیشتر توی خودم دقت میکنم بیشتر حس میکنم این حس چند شخصیتی بودنم رو . من حتی روی گوش کردن یه آهنگ و جلو زدنش با خودم مشکل دارم ! نیمی از من دوست داره آهنگ بعدی رو گوش کنه و نیم دیگرم هم همین آهنگ رو ... یک صدایی هم از اون ته میگه حرمت خواننده رو نگه دار ، یکی هم از اینطرف میگه اصلا چرا داری الان آهنگ گوش میکنی ؟ و یکی دیگه میگه آروم گوش کن ، یکی میگه سنگین ... و همه ی اینها از هم متمایزن من توی خونه تنهام ... دو هفته ای میشه ، ولی اصلا حس تنهایی نمیکنم . چون حس میکنم 4،5 نفری همراهم هستند ... این چهار پنج نفر ممکنه خودم باشم و تو ذهنم ... ولی حس بودن با بهترین دوستام رو دارند . یعنی شخصیت یا ذهنیتی که از اون آدما - کسایی که بیشتر تو فکرشونم - دارم همراهم هستن ، با من میشینن روی کاناپه و برنامه نیگاه میکنن ... با هم میخندیم ، با هم آشپزی میکنیم ، با هم رو تخت دراز میکشیم و یه آهنگ رو با هندزفری با هم گوش میدیم ، و اگه میخواید بدونید که این آزار دهندست یا نه باید بگم که نه ، چون من به بودنشون از اول زندگیم تا الان عادت داشتم ... آدمهاش عوض شدن ولی همیشه باهام بودن . این کارهارو با اون شخصی که بیشتر فکرم بهش مشغوله انجام میدم ، خوب طبیعی هم هست که معمولا این شخص جنس مخالف هست . همیشه افرادی رو که باهاشون بودم رو حس خوبی نسبت بهشون پیدا میکردم نصفه شبی بهشون اس ام اس میدادم ، یهویی باهاشون مهربون میشدم ... چون محبتی رو از طرفشون حس کرده بودم که فکر میکردم حس کردن این رو مدیون او شخصم ، ولی اون شخص چنین نظری نداشت اونموقع شب . و آرزوم این بود که زمانی که من دارم اون رو به این خوبی حس میکنم اون هم باید تو قلبش چیزی رو حس کنه ، ولی فک میکنم واسه فهمیدن این قضیه فقط باید متولد خردادی باشید تا مفهوم چند نفر بودن رو حس کنید یادم میاد که اولین باری که با یه دختر آشنا شده بودم بهش گفتم من هرجا که میرم تو هم باهامی ، و سعی میکنم همیشه جوری رفتار کنم که تو خوشت بیاد ، مثل یه دوربین که تو چشم گذاشتن و تو داری مستقیم و زنده فیلم رو نیگاه میکنی ... تو هم اینطوریی ؟ اون هم نه گذاشت نه برداشت گفت نه :| من اون لحظه ناراحت شدم ، ولی اون نمیتونست اینجوری باشه ، چون اون فقط یه نفر بود این حس هیجان انگیز و خوبیه ، ولی راستش بعضی موقعها خسته میشم ، دوس دارم یه بار دیگه تو یه ماه دیگه به دنیا بیام و ببینم یه نفر بودن چه حسی داره
تنهایی فکرم رو مشغول میکنه ، بله من تنهام . تنها هستم نوزده ساله از لاهیجان ، البته در اواخر نوزده سالگی پدر و مادرم به تهران رفتند . یک هفته ای میشه ، من هم میتونم صبح تا شب موزیک با صدای بلند گوش بدم چند شب پیش داشتم به این مساله فکر میکردم که من چند وقتی میشه که گریه نکردم . نمیدونم ، دو سال ؟ سه سال ؟ چهار سال دیگه خیلی زیاده . بغض زیاد کردم ولی هیچ موقع نترکیده ... اخیرا . آخرین بار فکر کنم موقع مرگ مادربزرگم بود اندر حوالی همین افکار چشمم به قوری و فنجون روی میز خورد ، نه قوری و فنجون روی میز کامپیوتر نبودن ، اونها روی میز بودن ، من هم روی کاناپه نیم - لم داده بودم و به همین مسائل فکر میکردم . ولی این فنجون و قوری رو من استفاده نکردم ، بله اینها از زمانی که مادرم اینا رفتن همینجا مونده . ته فنجون هم هنوز ته مانده ی یک کم چایی دیده میشه . به قوری و چایی فکر کردم ... من یک هفتست که اصلا چایی نخوردم ... زمانی که مادرم بود روزی چند بار چایی میاورد دم کامپیوتر ... یا خودم میرفتم پیشش و میخوردم ... ولی الان حتی نزدیکشم نرفتم دلم لرزید ... با خودم فکر کردم که چه سوژه ی خوبی میتونه باشه برای گریه کردن ، به قوری نگاه کردم . به مادرم فکر کردم و چایی ... قوری ، مادرم ... مادرم ، قوری ... گه گاهی هم چایی ... بله من داشتم گریه میکردم . خیلی زودتر از موعود ... انگار حسی بود که سالها توی من فراموش شده بود . حس بدی نبود ، ولی یه حس بد شرم همراهم بود که میگفت : مرد گنده نشستی وسط خونه داری واسه مامانت که اینجا نیست گریه میکنی ؟ خجالت نمیکشی ؟ و من جوابش رو دادم که : عن آقا آخه تو چی میفهمی از این حس ... هان ؟ اون حسه خفه شد و دیگه حرف نزد . ولی همونجا بغلم رو کاناپه نشست . من هم به گریه کردن ادامه دادم . گریه که نه . الان دیگه به عر عر تبدیل شده بود در همین حوالی تلفن زنگ زد ... و حسابی رید به مـــــود گریه ی ما . کلی خودمون رو صاف و صوف کردیم به سختی و تلفن رو جواب دادیم . پا شدیم آبی به صورت زدیم و برگشتیم به محیط نوستالوژی گریه کردن بس بود ... کاری باید کرد . مثل یه مرد پا شدم و رفتم چایی گذاشتم ، تازه فهمیدم که نوشیدن چایی چقدر میتونه لذت بخش باشه . از اون شب تابحال هر شب برای خودم چایی درست میکنم
انسانها فقط اون چیزی رو که میبینن میتونن باور کنن . شاید یه چیزی توی تخیلشون باشه . ولی اونم از چیزاییه که تا الان دیدن .
نمیدونم دنیای من چقدر با دور و بریام فرق داره ، نمیدونم اونم همه اون چیزایی رو که حس میکنم حس میکنه ...
جواب من اینه که نه حس نمیکنه . آدما هیچ موقع نمیتونن جواب این سوال رو بدن که تو هم میتونی مثل من حس کنی ؟ گفتار ما انقدر ساده و ضعیفه درباره ی گفتن حس ها که حتی 1% هم برای رسوندن مطلبش درصد زیادیه .
هر چقدر هم درباره ی دخترا بدونم نمیتونم بفهمم که دنیای اون با من چه فرقی داره ، و اونم نمیتونه بفهمه دنیای من با اون چه فرقایی داره .
گفتن اینکه هیچ فرقی هم نداره به نظرم با گفتن اینکه دخترا دنیارو سیاه سفید میبینن یکیه ! چون هر جفتش فرضیست و نمیشه ثابتش کرد
مساله فقط دختر و پسر نیست ، دوس دارم بدونم دنیا تو سر یه کارگری که صبح زود سوار اتوبوس واحد میشه و میره سر کار و شب بر میگرده ...
تو سر یه استاد دانشگاه ... تو سر یه روسپــی ... تو سر یه خواننده ی مشهور ...
ولی بالاترین آرزوم فهمیدن اینه که تو سر اون دیوونه چی میگذره ... اونی که بعدی 3 ثانیه حافظش پاک میشه ... چی میشد اگه میتونستم این رو بفهمم
شاید بشر هیچموقع نتونه این رو بفهمه ... اولین راز هستی ... دنیای تو هم مثل دنیای منه الان ؟
نوشتن اینجاست که آرومم میکنه
نمیخوام غر غر کنم ... نا سلامتی سال جدیده ... همه چیز باید نو بشه ... همه باید خوشحال باشن
ولی نمیتونم تضاهر کنم ... تا به حال به این شدت احساس دلتنگی نداشتم ... نوستالوژی
هه ... یادمه دفعه اول که اسم نوستالوژی رو شنیدم گفتم چه کلمه ی قشنگی ... حتما باید معنیش رو بفهمم ... تو یه نت نوشتمش و روی آماده باش گوشیم گذاشتمش ... بعد چند روز موندنش رو آماده باش و بعد مدتی توی ویکیپدیا گشتم و فهمیدم که یعنی "حس دلتنگی برای خونه... یا خاطره ای از گذشته" و فکر کردم که فهمیدم که نوستالوژی یعنی چی ... زیاد به کار میبردم کلمش رو ... چون کلمه قشنگی بود به نظرم
ولی الان دارم میفهمم که وقتی با نگاه کردن به عکسا ... حرف زدن با دوستا ... دیدن یه فیلم .. یه آهنگ یا حتی یه بو این نوستالوژی چنان توی وجودت رخنه میکنه که هیچ ویکیپدیایی نمیتونه توصیفش کنه
آره این منم که دارم توی بلاگم غر غر میکنم از آخر سال خسته کنندم
از آخر سالی که دور از تک تک کسایی بودم که دوسشون داشتم
کلا آدم خسته ای شدم تو این چند وقته... و تاثییر پذیر از اطراف ... فکر میکردم که بخاطر روحیمه ... ولی قبلا اینقدر اینطور نبودم ... بخاطر محیطمه...
من اونجایی که باید باشم نیستم ... از همه چیزم دورم ... و سرنوشت یا دیکتاتوری پدر و مادرم داره که داره من رو میدره ... نمیدونم میدونن دنیای یه جوون چه فرقایی داره با دنیای اونا یا نه ... ولی هر چی هست میدونم که این دوره زمونه همه آدما رو خسته کرده...
نمیدونم آخرش به کجا میرسیم ...
به قول خودم تو دوران طفولیت "اینم یکی دیگه از تخلیه های احساسیه که باعث شده دستم روی کیبورد بچرخه"
امروز همه به هم عید رو تبریک میگن... گفتن یا نگفتنش براتون فرقی داره ؟ برای من که فرقی نداره ... هیچ حسی نسبت به رنگ کردن تخم مرغ ... چهرشنبه سوری ... یا سفره ی هفت سین امسال نداشتم ... و فکر کردن به همین قضیه هم آدم رو خسته میکنه
الان هیچ چیز حالم رو خوب نمیکنه جز دیدن جایی که بهش تعلق دارم